گناهی که کفاره ای جز زندگی نداشت
بودنم را این سان مردن
و مردنم را اینگونه زیستن
و این نفس کشیدن که سالهاست
بیهوده تکرار میشود تو بگو
من پس مانده ی کدامین گناه یک بیگناهم
که شبی سرمست از شراب
و غنوده در آغوشی
که می اندیشید شاید دوستش دارد
اینگونه میان زندگی پرتاب شدم
تو بگو آیا میدانی چگونه میتوان
کفاره ی این همه نادانی را
به یکباره پرداخت
رها ویله دستهایی گشوده
همچون بالهای گشوده یک کبوتر شاید طوقی
و سقوط از بلندترین حس بودن
معلق میان تمام زندگی
انگار سوار بر سرسره عادتها
اما نه این سقوط است
از بلندترین حس بودن
به لنجزار زندگی و اجبار به نفس کشیدن
باز دلم هوای بارون کرده
چرا ابرها اینقدر خسیس شدن
روحی سرکش پاهایی فراری بدنی گر گرفته
گونه هایی سرخ لبانی خشکیده
و این لرزش مدام که انگار تا ابد ادامه دارد
سری سنگین و همان حس غریب
که چنگ انداخته در اندامم
حس پوچ تنهایی و این سکوت سنگین ابدی
تو غروب آینه کتاب
دربی چوبی با پنجره هایی چوبی و صدای زوزه باد
و جیرجیر چوبها
باران که بر سر سقف میکوبد
و خونابه ها که از ناودان به جوی میریزند
من فریاد گریه
و رهایی که در پشت پرچین خیال بال بال میزند
و ترانه که از حلقوم جغد بیرون میجهد
تو و دستهایت
تو و چشمهایت
آغازی دوباره نمیخواهم پایان ده این کابوس بودن را
من گور سنگ
در دخمه ای اسیر و و حشت همان حس گنگ
ساقی می پیاله خدا
و همان حس گنگ و همان روح سرکش
بهانه ای برای آغاز تمام مهربانیهایت
تولدت را جشن میگیریم تا یادمان باشد
فرزندانمان هنوز دربندند و تو به آنها آموختی
که میشود از چهارچوبی سنگی به آسمان نگریست
پرواز کرد و سرود رهایی را
تولدت را جشن میگیریم تا یادمان باشد
مادران سیاه پوشمان را
که در کفنی سبز لاله هایشان را تقدیم به آسمان کردند
تا یادمان باشد
رهایی بهایی دارد به اندازه تمام زندگی
تولدت مبارک سبزترین مرد ایران
دوست داشتنت چه آسان است
آسانتر از سرودن یک شعر
و آسانتر از رهایی
دوست داشتنت چه آسان است
قلب من چه ساده به تپش افتاد
و عشق چه آسان دررگهایم جاری شد
و دلم چه آسانتر در هوایت نفس کشید
چشمهایت چه آسان روحم را تسخیر کردند
چشمهایت
چشمهایت
دوست داشتنت فاجعه ای آسان است
مرا ناباورانه باور کن
دستهایم را چشمهایم را و صدایم را
مرا ناباورانه تکرار کن
در خودکه نه در حضور بی امان لحظه ها
مرا ناباورانه پیداکن
در آغوش گرم چشمهایت
در تلاطم آرام صدایت
مرا ناباورانه در آغوش گیر بگذار تمام ثانیه هایم
در تو غرق شوم
و لذت حضور دستهای گرمت را
بر شانه هایم احساس کنم
بیا و مرا ناباورانه احساس کن
بگذار تمام باور تو باشم
چه کسی میداند شاید روزی دستهای مادر
بدن له شده فرزند برومندش را
از میان کفن غرق به خون
در میان گوری گمنام که نه نامی نه نشانی دارد
غرق در بوسه کند
من نمیدانم اما شاید روزی
کودک از پنجره سبز بهار
سر بر این گور نهد
و بگوید که پدر یاد سبزت با من
دست سبزت با ماست
کاش این نامه برسد کوچه 302
چرا آسمان اینقدر دور است
من ماه را میخواهم
چقدر سخت است وقتی تو میایی
و این قلب کوچک
در گونه هایم به تپش میافتد
و سرخی آنها دوباره مرا رسوا میکند
تو کودکانه لبخندمیزنی
و من شرمگین از این همه رسوایی
