تبليغاتX
چشمان ابری
گاهی می آیی نگاهی می اندازی و می روی


شعرهایم را تکه تکه می کنی


مرا در سردرگمی گنگ ماندن یا رفتن رها میکنی


یک سوال کوتاه


بدون هیچ نشانی


من مست آمدنت و گیج رفتنت


فقط یک کلام بگو


که هستی


پ.ن:برای اولین بار ازت یک جواب میخوام البته اگه دوباره بیای

نوشته شده در چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391ساعت 10:11 توسط گردآفرین| |
من بی تو خرابم 


دستهایم بوی تلخ تنهایی میدهد 


و چشمهایم در جستجوی تو همه پنجره های را عبور کرده اند


من این روزها بی تو تلخم تلخ


و صدای بی صدای تنهاییم تمام کوچه های دلم را پرکرده است


تو کجایی که تمام ابرها برای یافتنت تکه تکه شده اند


بیا که سیل باران چشمهایم تمام هستیم را برد

نوشته شده در یکشنبه دهم اردیبهشت 1391ساعت 20:24 توسط گردآفرین| |
صورتم را رو بخدا میگیرم 


آسمان را و خدا را 


هردو در امتداد هم 


و اشکهایم که جاریست


باران می بارد و من خیس می شوم 


باران و اشکهایم در امتداد هم 


از خودم دور میشوم این نهایت بی رحمی است

نوشته شده در شنبه بیست و ششم فروردین 1391ساعت 13:3 توسط گردآفرین| |
درود بر همه دوستان


دوباره عید دوباره بهار دوباره عشق


دوباره نوید آشتی و دوستی


دوباره شور زندگی 


آریایی نوروزت مبارک

نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1390ساعت 11:40 توسط گردآفرین| |
در تو به دنبال چه میگردم


چیست که اینگونه مرا به سمت تو می کشاند


در پیچاپیچ ذهن پر آشوبت می خواهم چه چیز را بخوانم


در عمق نگاهت به دنبال یافتن


کدامین عشق اینگونه پرپر می زنم


چرا رهایت نمی کنم

نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1390ساعت 16:5 توسط گردآفرین| |

این روزها فقط یک سایه ام


سایه ای یخ زده روی دیوار


فقط همین

نوشته شده در یکشنبه نهم بهمن 1390ساعت 8:59 توسط گردآفرین| |

یلدا دختر سیاه موی بلند بالا یادگار سرزمین مادری



میوه پاییزی ایران عروس زمستان در راه است



او رابر سفره مهر بنشانیم و با نسل فردا پیوندش دهیم



ایرانی بودن را فراموش نکنیم



یلدایتان به شیرینی یک هندوانه سرخ

نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم آذر 1390ساعت 17:28 توسط گردآفرین| |
شاید یه روزی یه جایی یه کسی اومد و گفت بگو اونوقت میگم ..............


حرفی برای گفتن نیست همه حرفها را باد برد


گفته بود به گوش خدا می رساند


اما خدا خسته بود حرفها را از پنجره آسمان بیرون ریخت


و باتلاق همه را خورد


دیگر حرفی برای گفتن نیست برو غریبه


خلوتم را بهم نزن


نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم آذر 1390ساعت 11:53 توسط گردآفرین| |
این روزها تلخم


تلختر از قهوه ای که ماسیده در ته فنجان


و نقشهایش ترک خورده اند از


خالی بودن نگاهی


که تا آخرش را بخواند

نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم آذر 1390ساعت 14:40 توسط گردآفرین| |
حتی توی این فضای مجازی هم نمیتوان به دوستیها اعتماد کرد


اگر مدتها نیایی و پیدایت نشود هیچکس نبودت را احساس نخواهدکرد


مثل بادی که از سرزمینی گذشته باشی و حضورت را فراموش کرده باشند


اما دردناکتر از همه این است


کسانی که بیشتر ادعای دوستی میکنند


بی وفاترند


به قول دوستی


به سلامتی اونایی که میان که بموننِ

نوشته شده در یکشنبه دوازدهم تیر 1390ساعت 11:27 توسط گردآفرین| |